خانه > الماس فرضی > جامعه ای بیمار و نظامی فاشیستی بنام جمهوری اسلامی

جامعه ای بیمار و نظامی فاشیستی بنام جمهوری اسلامی

آوریل 17, 2012

شهرداری اصفهان، افغانیهای مقیم ایران،
جامعه ای بیمار و نظامی فاشیستی بنام جمهوری اسلامی
ماجرای ممانعت از ورود و شرکت افغانیها در پارک کوهستانی صفه در مراسم سیزده بدر اصفهان بار دیگر پرده از دردهای مزمنی که کشور ما از آن رنج میبرد، برداشت. جامعه ای که تحت سلطه هیولایی بنام جمهوری اسلامی نمودهای مدنیت و انسانیت آن بیش از سی سال است از هر طرف در هم کوبیده شده است. یکی از نتایج فاجعه بار این وضعیت تضعیف همبستگی انسانی بوده است که از نمودهای بارز آن ضدیت با گروههای انسانی و اجتماعی ‹ضعیفتر› از جمله افغانهای مقیم کشور ما میباشد.  جامعه ای که بجای ایجاد همبستگی انسانی و مبارزاتی جهت آرمانهای مشترک طبقاتی و اجتماعی، به ابزارهایی در دست حاکمیت تبدیل میشود و آنگاه که باید از این همه پلشتی و جنون به طغیان سر بر آورد، سکوت پیشه میکند و تک صداهای برآمده آنچنان ضعیف و بی پژواک هستند که انگار آب از آب تکان نخورده است. بایستی اذعان کرد که چنین بیماری مختص ایران نیست و در میان کشورهای منطقه و بویژه در کشورهایی که چند ملیتی هستند در رابطه با لایه های پایینی جامعه و بویژه جوامع مهاجر و پناهنده به انحاءمختلف خود را نشان میدهد.

 این نوشته تلاشی است برای نشان دادن گوشه هایی از آنچه بر پناهندگان افغانی میگذرد، سیاستهای دولت ایران، نیروهای مختلف سیاسی و اجتماعی و بویژه مسئولیت جامعه روشنفکری، کارگری و نهادهای مدنی از نگاه نویسنده.
اکنون تقریبا همگان از ماجرای دستور مسئول کمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفرهای نوروزی شهر اصفهان که اعلام نمود ‹ به منظور رفاه شهروندان ، نیروهای این کمیته با همکاری پلیس امنیت و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود افاغنه به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می کنند› اطلاع دارند. اعلام و اجرای چنین سیاست کثیفی قبل از هر چیز بازتاب تداوم و تعمق رویکرد نژادپرستانه، تبعیض گرا و ضد انسانی حکومت جمهوری اسلامی در رابطه با پناهندگان افغانی در ایران میباشد.
نظام ‹پر عطوفت و مستضعف پناه ‹ سرمایه داری جمهوری اسلامی در سایه اسلام ناب محمدی به تمامی مولفه های کامل یک نظام فاشیستی را دارا میباشد. قوانین منتج از رویکرد فقهای حاکم در رابطه با حقوق شهروندان، از دستورات اسلامی و منابع مربوطه استخراج شده است. در جاهایی هم که قادر نبوده اند آیات و احادیث عهد عتیق را بر جامعه تحمیل کنند چنان سیاستهایی را وضع کرده اند که هیچ شباهتی با رویکرد یک نظام سیاسی زمان ما را ندارد. به عنوان مثال، اگر همین نمونه برخورد دست اندر کاران و نهادهای گوناگون رژیم با پناهندگان افغان و خانواده های آنان در ایران را با برخورد سایر کشورهایی که به نوعی به مبانی حقوق بشر پایبندند مقایسه کنیم، ماهیت ضد انسانی و مرتجع رژیم در این زمینه به خوبی عیان می شود.
امروزه در اغلب ممالک پایبند به مبانی حقوق فردی و اجتماعی انسان، اگر کودکی متولد شود، صرف نظر از ملیت والدین، آن کودک از تمامی امکانات بهداشتی، آموزشی، تفریحی، تغذیه، تردد، مسکن، امنیت و برخورداری از محیطی آرام و مناسب برای رشد همچون دیگر خردسالان آن کشور  برخوردار خواهد بود. نهادهای اجتماعی و دولتی موظف خواهند بود تا سن ١٨ سالگی و در مواردی ٢١ سالگی فرد را تحت حمایت خود قرار دهند. در جمهوری اسلامی ایران این قضیه بر عکس است. هزاران کودک افغان از حق تحصیل محروم هستند. والدین آنها و هر کس دیگری تلاش ورزد این کودکان را آموزش دهد بشدت تنبیه میشوند. آنان از حق بهداشت رایگان که هر نوزادی بطور حیاتی نیازمند دسترسی بدان است محروم هستند. اگر چه ایران از امضاء کنندگان میثاقهای بین المللی مربوط به امور پناهندگان است با این وجود با بی شرمی تمام ابتداییترین حقو‌ق افغانیای مقیم ایران را نقض میکند. مضاف بر آن برای ایزوله کردن و جلوگیری از هر گونه ارتباط انسانی افغانها با ایرانیها تمهیدات و تنبیهات گسترده ای را درنظر گرفته است که برخوردهای ناشایست و تحقیر آمیز بهمراه تحمیل بی حقوقی محض به خانواده های مشترک ایرانی افغانی از آن جمله می باشند. 
جمهوری اسلامی آنچنان عرصه را بر پناهندگان افغانی تنگ کرده است که از حد تصور بیرون است.  این ر‌ژیم صدها هزار افغانی را از حق امنیت جانی و حفظ حرمت انسانی، کار، آموزش، بهداشت، رفت و آمد، صدور اوراق شناسایی و بسیاری موارد دیگر که از ابتداییترین نیازهای یک انسان برای زیست و انسان بودن و ماندن است، محروم کرده است. از وجود آنان به عنوان مفری برای فرار از مسئولیتهای خود در مقام حکومت، و توجیه ناتوانی و شکست همه جانبه سیاستهای ا‌قتصادی و اجتماعی اش استفاده میکند. ماجرای ‹خفاش شب› که چند سال پیش اتفاق افتاد و مطبوعات و روزنامه نگاران مزدور دولتی با دامن زدن به شایعاتی دال بر افغانی بودن قاتل تلاش ورزیدند آنچنان وانمود کنند که چنان شقاوتی از ایرانیان وطن دوست و مسلمان و دیندار بر نمی آید!
طبقه سرمایه دار و نظام جمهوری اسلامی با اتخاذ سیاستهای فوق از یک طرف نوعی آپارتاید و بی حقوقی محض را بر افغانیهای مقیم ایران تحمیل نموده و از طرفی با استثمار بی حد و حصر مردمان کارگر و زحمتكش افغان سودهای کلان میلیاردی به جیب زده اند. در سایه استیصال و درماندگی محض است که سالهاست کارگر افغان مجبور گشته سختترین کارهای ممکن را در ازای مزدی بسیار نازلتر از کارگر ایرانی انجام دهد.
جمهوری اسلامی ایران که قرار بود با مالیخولیای گسترش انقلاب اسلامی و بزیر کشیدن حکومتهای کشورهای اسلامی به امارات متحده اسلامی یا امپراتوری اسلامی فرا روید، و ادعای رهبری امت مسلمان او زمین و زمان را عاصی نموده بود، اکنون در باتلاقی که نتیجه همان رویکرد و سیاستهای ناظر بر آن است گرفتار آمده است. گفتنی است که این وضعیت تنها بازتاب گوشه هایی از سیاستهای ناب محمدی است که سران این حکومت موفق گشته اند تاکنون اجرا کنند! اگر این رژیم موفق به اجرای تمامی آنچه که سران فقیهش بدان باور دارند میشد، بجرات میتوان گفت که اکنون نشانی از انسانیت در کشور ما نمی ماند. هر چند که امروزه هم آنرا به جنگلی تبدیل نمود اند که آخوند وسرمایه دار و سپاهی و نیروهای امنیتی اش در آن بدون هیچ رحم و شفقتی زندگی ٧٠ میلیون انسان را با قصاوت تمام به تباهی کشیده و جامعه را به پرتگاه نابودی و اضمحلال سوق داده اند.
کاملا واضح است رژیمی که با شهروندان خود چنین کند با پناهندگان و مهاجرین بی دفاعی که از شقاوت و تحجر طالبان و مجاهدین حاکم در کابل گریخته اند چه ها نخواهد کرد! جمهوری اسلامی تا زمانی که گروههایی از مجاهدین افغان در ایران به پیشبرد بخشهایی از استراتژی او یاری میرساندند تا حدودی حضور پناهندگان افغان را
تحمل میکرد. این همان سیاستی بود که در رابطه با پناهندگان عراقی و بویژه اسرای جنگ عراقی در ایران بکار برد و بعدها نتیجه اش صدور دهها هزار تفنگدار ایدئولوزیک سپاه بدر به عراق پس از سرنگونی صدام بود که با براه انداختن جنگهای مذهبی، و شیعه و سنی کردن تمامی عرصه های زندگی در عراق نقش مهمی در تعمیق و گسترش بحرانهای مضمحل کننده و فرسایشی ایفا کرده و میکنند. چنین مسئله ای در رابطه با افغانستان بدلایل عدیده ای که در حوصله بحث ما نیست  فاقد زمینه هایی است که جمهوری اسلامی روزی بتواند از آن بهره مند شود.. بنابراین با سپری شدن زمان، رژیم جمهوری اسلامی چهره واقعی خود را در برخورد با پناهندگان و مهاجرین افغان آشکارتر میکند.
اگر چه سیاستهای فاشیستی و نژادپرستانه رژیم جمهوری اسلامی در رابطه با پناهندگان افغان اساسا از ماهیت این رژیم بر میخیزد با این وجود زمینه های فرهنگی، اجتماعی و شووینیستی موجود در جامعه ایران را نمی توان نادیده گرفت.
 واقعیت آن است که فقط جمهوری اسلامی نیست که چنین بی مهابا و افسار گسیخته کوچکترین مبانی حقوق انسانی پناهندگان افغانی را انکار و نقض میکند. حکومت پهلوی ها (که بسیاری از مختصات آن پس از سرنگونی دست نخورده به نظام جدید منتقل شد) دست تولایی در زمینه پروراندن و یا گستراندن تخم کینه و نخوت در میان ملیتهای ساکن ایران داشت. نتیجتا پایه های فاشیستی این حکومتها بر بنیانهای شوینیسم فارس و تحقیر و تبعیض ساکنین ایران از کرد و آذری تا بلوچ و ترکمن و عرب گذاشته شد. از همینرو میتوان گفت که اقلیت فارس حاکم بر سرنوشت کشور چندان پیشینه قابل دفاعی ندارد. نه فقط سیاستها و اعمال آنها بعنوان حاکمین کشور در طول دهه های اخیر قابل دفاع نیست بلکه باعث شرمندگی و سرافکندگی هر انسان آزاده ای است که بدون اما و اگر و با فریاد بلند از محکوم کردن این مسائل سر باز میزند و زیر سبیلی آنرا رد میکند.
سیاست رسمی دولتهای مرکزی در دهه های اخیر ایجاد فضای بدبینی و اختلاف و دشمنی در میان ملیتهای ساکن ایران بوده است. این دولتها طبق شعار معروف ‹تفرقه بنداز و حکومت کن› همواره تلاش کرده اند در کنار سیاستهای استثمارگر و سرکوب هار و لجام گسیخته، ستم مظاعفی را بر ملیتهای ساکن ایران اعمال کنند. یکی از نمودهای بارز این سیاستها در سطح جامعه توهین و تحقیر ملتهای دیگر بود. در واقع جک گفتن و خوار و حقیر پنداشتن این مردمان به بخشی از تفنن و زنگ تفریح آنان تبدیل شده بود.  
چنین فرهنگ و رویکردی که افراد و گروههای ملی و اجتماعی ضعیف نگه داشته شده و یا نیازمند حمایت را تحقیر و تا حد نابودی سرکوب میکند، در مقابل افراد و گروههای اجتماعی قویتر به کرنش و حمد و ثنا در میافتد. به عنوان مثال، همین کسانی که با دیدن افغانیها در صفوف نان و اتوبوس ‹غیرتشان› (بخوان احساسات حیوانی) گل میکند و زن و بچه های افغان را توهین و تحقیر میکنند با دیدن فلان شهروند آمریکایی و انگلیسی مسیو مسیو کنان حاضرند به هر رذالت و خواری برای جلب توجه آنان تن دهند. اگر چه این مثالی بسیار عامیانه و ظاهرأ پیش و پا افتاده است اما بهتر از هر مدرک و سند دیگری فرهنگ کوچه و بازار را نشان میدهد.
 بگذارید مثال دیگری برای گستردگی موضوع تبعیض و دیرپایی آن در عرصه های مختلف زندگی ما بیاوریم. رفیقی چند صباحی پیش تعریف میکرد که یکروز طی عملیاتی در یکی از مناطق کردستان دو نفر از نیروهای مسلح رژیم را به اسارت گرفته بودند. یکی از آنها پاسداری فارس و دیگری جاش  کردی بود. وی تعریف میکرد که یکی از رفقای ما که خودش هم فارس بود و در آن حوالی قدم میزد و از موضوعی گویا ناراحت، ناگهان بطرف جاش کرد رفت و یک سیلی محکم بیخ گوشش خواباند. وی گفت من و تنی چند از رفقایم که در آنجا حضور داشتیم و بسیار ناراحت و آزرده از این اقدام رفیقمان، پس از کنار کشیدن او جریان را جویا و او را موخذه کردیم. ایشان در جواب این سوال که چرا آن فرد را زدی اظهار داشت که آخر او جاش است! 

در میان صدها هزار پناهنده و مهاجر خارجی در اروپا که هر گروه به نوعی بنا بر نیازها و دلائل کم و بیش    مشابه ای به این قاره پناه آورده اند، نمونه پناهندگان ایرانی و برخورد آنها با سایر گروههای پناهنده و بویژه سیاهپوستان، عربها و افغانیها غیر قابل باور است. اکثریت بزرگی از ایرانیها بسیار نژادپرستانه تر از سایر گروههای انسانی با سیاه پوستان برخورد میکنند. عربها و افغانیها را تحقیر میکنند. کم نیستند کسانی که حاضرند شب را بی سرپناه سر کنند ولی سقفی را با فرد سیاه پوستی تقسیم نکنند! آنان برای نشان دادن تمایز و جدا کردن صف خود از سایر پناهجویان و پناهندگان همواره به دیگران خاطر نشان میکنند که ‹ما که مثل این سیاه پوستها از گرسنگی به اینجا پناه نیاورده ایم›  و یا ‹چرا باید من مهندس و دکتر و تحصیلکرده را با این افغانی بیسواد و عرب بیابانگرد مقایسه کنند›! و یا وقتی که از محل زندگی و تحصیل و کار آنان پرسیده میشود  با افتخار میگویند ‹خدا را شکر در آنجا سیاهپوست و خارجی!! کم است›. اینها صحبتهای جوانان روستایی و یا پایین شهری که معمولا تیپهای پیشتر ذکر شده آنها را امل و عقب مانده می پندارند نیست! دست بر قضا اینها روحیات، تفکرات و نگاه بخش بزرگی از پناهجویان طبقات متمول،متوسط و تحصیلکرده ای است که خود را مثلا منادی و طرفدار دمکراسی و آزادی میدانند!! اینها از جمله کسانی هستند که در خیابانهای تهران در اعتراضهای بعد از انتخابات شعارهای ضد
فلسطینی سر میدادند!
ذکر مسائل بالا از آنرو ضروری می نمود که بسیاری از نیروهای سیاسی و از جمله برخی چپها که اخیرا در این مورد معین موضعگیری نموده اند  مسئله را بگونه ای مطرح کرده اند که گویا با رفتن جمهوری اسلامی چنین معضلاتی با خوشی و خوبی پایان می یابند. در حالی که واقعیت آن است که حتی با جابجایی قدرت سیاسی، در صورتی که کارگران و سایر مردم زحمتکش سنگربندیهای لازم را برای یک انقلاب اجتماعی ایجاد ننموده باشند، سخنی از ویران کردن تمامی نهادها و نمادهای استثمار و تبعیض و نژادپرستی نمیتوان بمیان آورد. پاشیدن بذر آگاهی و ایجاد همبستگی انسان زحمتکش  بایستی از امروز در دستور کار نیروهای قطب چپ جامعه قرار گیرد. روشنفکران چپ و دمکرات جامعه، وسایل ارتباط جمعی و مطبوعات این طیف نقش تعیین کننده ای در این راستا ایفا میکنند. در چنین مسیری است که پناهنده افغان نه به مثابه یک مهمان مزاحم ناخوانده و مسئله ساز (آنطور که بورژواها و سردمداران ج. ا. سالوسانه تبلیغ میکنند) بلکه به مثابه بخشی از نیروی انسانی جامعه که نعمتهای آنرا بهمراه سایر برادران و خواهران ایرانیش تولید میکند شناخته خواهد شد.

در پهنه سیاسی ایران تنها نیروهای سیاسی چپ و سوسیالیست مدافع پیگیر حقوق افغانها میباشند. سایر نیروها و جرنانهای سیاسی و اجتماعی، چه مذهبی و چه ‹لیبرال› به انحاء مختلف و بعضا علیرغم حمایت ظاهری از پناهند گان افغان در عمل از پیگیری احقاق حقوق انسانی آنها خودداری میکنند. گفتنی است که دفاع پیگیر و پیوسته از حقوق پناهندگی در سایر نقاط جهان همچون ایران، همواره بر دوش نیروهای چپ و سوسیالست پوده و میباشد. در همین رابطه به جرأت میتوان گفت که در صورت عدم مقابله این نیروها با جریانهای راست فاشیستی و نژادپرست، حیات و حضور اجتماعی خارجیها در این کشورهای با مخاطرات جدی ای مواجه میشد. شواهد موجود در این کشورها نشان میدهد که در میان طیف گسترده اپوزیسیون ایران در خارج کشور، تنها نیروهای سیاسی چپ و دمکرات ایرانی در جنبشهای ضد نژادپرستی، مدافع حقوق خارجیها و چپ کشورهای میزبان شرکت فعال دارند.
بنا به آمارهای رسمی  اکنون بیش از سی هزار بچه ایرانی-افغانی در ایران وجود دارند که دولت ایران از صدور شناسنامه و کارت شناسایی برای آنان خودداری میکند بنا بر این آنان از هر گونه امکانی محروم میشوند. بیش از سی هزار زن ایرانی که با افغانیها ازدواج کرده اند با محدودیتها و فشارهای بسیاری که از جانب رژیم ج. ا. بر آنان اعمال میشود، عملا حق شهروندی و امکان استفاده از مزایای آنرا از دست داده اند. در حالی که در بسیاری از کشورهای اروپایی، ازدواج یا زندگی مشترک و بویژه بچه دار شدن یک پناهنده با تبعه زن این کشورها به امکانی برای گرفتن اجازه اقامت از آن کشور برای پناهنده تبدیل میشود.

امروزه در جامعه ما صدها تشکل ریز و درشت دفاع از حقوق کودکان، زنان و … وجود دارد. این تشکلها علیرغم خدمات متنوعی که انجام میدهند اما از سازماندهی حرکتهای مهمی در راستای دفاع از حقوق کودکان افغان
سر باز زده اند. کارگران، آموزگاران، دانشگاهیان، دانشجویان، دانش آموزان، روشنفکران، وکلا و فعالین جنبشهای زنان، ملیتها و سایر جنبشهای برابری طلب از جمله گروههای اجتماعی مسئولی هستند که وظیفه دارند از حقوق انسانی و شناخته شده پناهندگان افغان دفاع کنند. دنیای امروز که در سایه ارتباطات وسیع به دهکده ای کوچک تبدیل شده است، به سوی جهان شمول نمودن حقوق انسان بدون توجه به تفاوتهای موجود در جوامع انسانی روی دارد. جوامعی نظیر ایران که ازوجود چنین مسائلی رنج میبرند بایستی برای ریشه کن کردن آن به پیشاهنگ مبارزه جهانی و منطقه ای برای تحقق آن حقوق شمول تبدیل شود.

مسئله ناسیونالیسم، تفاوتهای مذهبی و فرهنگی و جنسی از جمله موانع اساسی در راه اتحاد کارگران و زحمتکشان منطقه برای مبارزه با سرمایه داری و بنیادگرایی مذهبی در منطقه خاورمیانه می باشد. زحمتکشان افغان در سایه بنیانها و تجربیات مشترکی که با هم طبقه ایهای ایرانی خود دارند در صف مقدم  گردانهای منطقه ای هم سرنوشت و متحد زحمتکشان ایران در راهپیمایی بزرگ برای دنیایی فارغ از استشمار و تبعض و سرکوب هستند.

قطب چپ جامعه و بویژه طبقه کارگر ایران بایستی به عنوان پیشقراول و مدافع پیگیر حقوق بنیادی انسان زحمتکش در مقابل رژیم جمهوری اسلامی و سرمایه داران ریز و درشت آن و نیز افکار و احساسات ارتجاعی و نژادپرستانه موجود در جامعه به صراحت موضع بگیرد. دولتهایی نظیر جمهوری اسلامی هرگز از حضور هم طبقه ایها و همفکران خود در کشور ما نه فقط اظهار نارضایتی نمیکنند بلکه با سخاوت تمام دست آنان را در تاراج و چپاول و استفاده از سرمایه های متعلق به مردم باز میگذارند.

 اگر بایستی از ورود کس و یا کسانی به ایران جلوگیری و یا نسبت به اخراج آنان بطور عاجل اقدامی صورت گیرد، مزدوران حزب الله لبنان و سایر نیروهای مشابهی هستند که در کمپهای نظامی جمهوری اسلامی تعلیمات نظامی می بینند و به عنوان پاداش به رژیم مخالفین رژیم را در تظاهراتها به گلوله بسته و یا با عضویت در هسته های ترور، مخالفین رژیم را در خارج کشور ترور میکنند. پناهنده افغان با هزار رشته انسانی و طبقاتی و فرهنگی و … با مردم ایران بطور عام و زحمتکشان هم سرنوشت خود در ایران به طور خاص ارتباط دارد. آنچه اکنون بر جامعه ما، بر فرد فرد ایرانی
افغانی ساکن کشور سنگینی میکند و همچون دمل چرکینی فضای جامعه را با نژادپرستی و تبعیض و استثمار مسموم میکند سران جمهوری اسلامی هستند که بایستی از قدرت خلع و بجرم اینهمه قصاوت و جنایت محاکمه شوند.

کارگران ایران و قطب چپ جامعه بایستی با تمام وجود به وظیفه انترناسیونالیستی خود در حمایت همه جانبه از پناهندگان افغان که اکثریت بزرگی از آنان کارگر میباشند از همین امروز عمل کنند. اگر ما بدرستی و به حق از هم طبقه ایهای خود در کشورهای دیگر انتظار همبستگی و حمایت داریم نمی توانیم نسبت به آنچه در ایران بر سر کارگر افغان می آورند ساکت باشیم. بایستی سیاستهای جمهوری اسلامی سرمایه را به چالش طلبید و با تمام وجود برای احقاق حقوق کارگر افغان و خانواده هایشان کارزارهای وسیعی را سازمان دارد. بایستی با سازماندهی خواستها و اعتراضات مهاجرین افغان در اشکال متنوع و کارا و بویژه جلب حمایت نهادهای مدنی و صنفی و نیز تماس و ایجاد رابطه با فعالین کارگری، فعالین سایر جنبشهای اجتماعی، سازمانهای غیر دولتی و نهادهای بین المللی  مدافع حقوق بشر برای تغییر وضعیت موجود تلاش ورزید. 

فرا رسیدن ١١ اردیبهشت روز جهانی کارگر فرصتی بسیار مناسب برای اعلام حمایت طبقه کارگر ایران از پناهندگان افغانی بمثابه هم طبقه ایهایشان میباشد.  گنجاندن ماده ای در مورد پناهندگان افغان در قطعنامه های  روز کارگر و یا طرح آن در مناسبتهایی که در این راستا سازمان داده میشود میتواند نقطه عطفی در این زمینه باشد.

الماس فرضی (صمد)
فروردین ٩١

دسته‌ها:الماس فرضی
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: